تبليغاتX
صحبتهای یواشکی( در گوشی )
چی بگم خودتون می فهمین .. شرح این وبلاگ توی بی شرحیشه

روزی هزار بار بر صفحه

دل بنويس:ميان بود و

نبودش تنها يک حرف

فاصله است!به همين

سادگی! و من.... روز و شب

جريمه سنگين رفتنت را

پرداختم! و جز دل که

روزی هزار بار خراش

افتاد، کسی نفهميد که

از آب، بودنت ،تا نون

نبودت فاصله تا بی

نهايت بود




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:36 توسط ..:: ::..

سلام.....

می خواستم خوشحالتون کنم..............

من ۱ چند وقت میخوام برم ................... ....

امید وارم منکه نیستم بهمتون خوش بگذره  .... البته دوست گل و مهربونم راضیه هست

البته بخاطر امتحان ها  قول داده زیاد سرشو گرم نکنه... و بیشتر به درسش برسه....

البته بر میگردم ولی کی............I DONT NO............

مواظب خودتون باشین فعلا بای............

...........................................................................................................

.................................           ...................................

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 3:9 توسط ..:: عطا ::..

نه مطلب کم نیومده فقط به خاطر قشنگیش

..................................................

........................

يکی بود يکی نبود...

زير اين طاق کبود يکی بود،يکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسير يه قفس

شب و روزش بی نفس همه ی آرزوهاش پر کشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پريد روی درخت تو قفس سرک کشيد

تو چشم مرغ اسير غم دل تنگی رو ديد

ديگه طاقت نيورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم

بريم تا اون بالاها سوار ابرا بشيم

يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو ديد

با خودش يه عهدی بست،نفس سردی کشيد

ديگه بعد از اون قفس،رنگ تنهايی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نميذاشت

تا يه روز يه باد سرد ميونه قفس وزيد

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسيد

شاپرک يخ زد و يخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:50 توسط ..:: ::..

 

آمدم دیر شده بود ......

رفتم تا زود برسم .......سلام میکنیم......

نگاه میکنند

چه خوب به انتهای شب شیشه ای میرسیم

اما................

انجا هیچ کس منتظر سلام گرمی نیست

همه خوابند........

و تنها دل من و جغد پیر کوچه های خلوت بیدارند

نگاه میکنیم .........

سایه ای هست ... ولی هیچ کس نیست....

سایه هم منتظر است.......

اما.........

شب هم خوابیده..........................

سایه را میدزدم....... شاید......

سایه تنهایی من را با من......

به خروش موج آبی بدهد............

همه اما خوابند...........

های ای

ادمها...........................

چه کسی بیدار است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دوردست صدا می آید........

من خوب میشنوم......................

آن صدا میگوید..............

.............. که خدا بیدارست.............

......................




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:37 توسط ..:: عطا ::..

اگر من و تو برگ بودیم هنگام خزان زودتر از تو می افتادم تا زمانی که تو می افتادی در آغوشت بگیرم.

بیایید خطوط دلمان را کمتر اشغال کنیم شاید خدا پشت خط باشه.

عشق،ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست ،عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد.

وقتی که به دنیا آمدم گفتند:صادقانه دوست بدار ،حالا که عاشقانه دوست دارم ،می گویند:فراموش کن.

شیمی نخوندم ولی می دونم اگه عشق نباشه مولکولهای هیدروژن و اکسیژن نمی تونن اینقدر محکم همدیگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بیاد.

خيلی سخته

كه گل آرزوهاتو تو باغه ديگه اي ببينی

و هر وقت هم ديديش هزار بار تو خودت بشكنی

و زير لب بگي :

(( گل من باغچه نو مبارك ))

يکي دلش به حال ماهي ميسوزه،يکي دلش به حال ماهيگير ميسوزه اما هيچکس دلش واسه تو که سر قلاب بسته شدي نميسوزه

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند

 زيبا ترين اغاز را با تو تجر به كردم پس چه زيباست به خاطره تو زيستن و چه تلخ است دور از تو بودن من عشق را با تو شنا ختم هميشه با من بمان

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟ روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن

از اهسته رفتن نترس از ايستادن بترس اگر بيشتر عشق بورزي بيشتر . اگر كمتر عشق بورزي كمتر تو هميشه در تناسب با عشقت هستي تناسب عشقت تناسب بودن توست زندگي به چه درد مي خورد اگر ان را براي هم كمي اسان نكنيم

مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي

عشق واقعی...... تا حالا فکر کرديد فرق عشق بلبل و پروانه چيه ؟ بلبل وقتی عاشق گل ميشه داد ميزنه فرياد ميزنه که من عاشقم اما وقتی گل پژمرده شد ولش ميکنه و ميره سراغ يه گل ديگه .و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع ميشه اونقدر دورش ميچرخه اونقدر دور شمع ميچرخه تا ميسوزه و صداش هم در نمياد

برایت چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغایی به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جای داده "ای مهربانترین" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو یاد توپر کرده ام و سر انجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:28 توسط ..:: ::..

نگران دوری دستهایمان

و بی قراری فاصله ها نیستم!

نگران باران های آمده و نیامده،

 مرور کردن شب و روز،

نگران تنها ماندنِ هنوز نیستم!

نگران کم شدن آبی های آسمان

و خشکی دریاها نیستم!

نگران حرفهای نگفته ی چشمهایمان،

و غبار گرفتن کوچه های خاطره نیستم!

نگران سرد شدن نفسهایمان،

کمرنگ شدن اشتیاق دیدارمان،

 نگران بومهای خالی دیوارها نیستم!

نگران تمام شدن میهمانی پاییز،

نگران یخ زدن قلبهایمان نیستم!

نگران....نیستم!

نگران....نیستم!

نگران....نیستم! ......ن گ ر ا ن ...... ن ی س ت م .....

 نازنینم!

تو باور مکن!

تمامی" ن ی س ت " ها را "ه س ت م "




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 2:15 توسط ..:: ::..

صدای سنگین سکوت!

                           در ذهن خسته ام میشکند

از خویش دور افتاده ام لیک

                            چراغی در دوردست وجودم

                                                                         سو سو میزند

کسی فریاد میزند

                                    با صدای بی صدا

                                                                 آری این سکوت است که میشنوی

....................................................................................................................................

شکنجه پنهان سکوت را آشکار مکن

زیباترین حرفت را بگو

و هرگز هراس مدار از آنکه

                                                  بگویند سخن بیهوده میگویی

که حرف ما سخن بیهودگی نیست

که عشق خود بیهوده نیست

عشق‌ خود‌٬ فرداست

                                   خود همیشه است

                                                                     پس دوستت دارم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 3:54 توسط ..:: عطا ::..

سلام....

ممنون از این همه ابراز  لطفتون نسبت به  این  متن پایین.....( چه با کلاس و قلمبه حرف زدم )

ولی  این متن و من نذاشتم  کار دوسته خوبم راضیه خانم بود.....  پس  باید به اون تبریک گفت

خواهش اسم نویسندرو نگاه کنید بعد............  خداییش  ضایع نیست؟؟؟؟؟؟   اون مطلب  بذاره  تعریفاش و من بشنوم

ممنون   ............  فعلا

                                                تقدیم به همتون




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 3:38 توسط ..:: عطا ::..

 

وقتی که بارون می باره و تموم وجودمو نمناک میکنه دوباره دلم هوای خدارو میکنه!توی اون لحظه یاد بچه گی هام می افتم که چقدر رابطه ام با خدا دوستانه بود،یاد بادبادکی که هر وقت دلم واسه خدا تنگ می شد حرفامو توی گوش اون زمزمه می کردم تا وقتی که اونو به آسمون می فرستم ،پیغاممو پشت رنگین کمون به خدا بگه...........اما الان وقتی دلم از همه چی می گیره مثل بچه های لوس باهاش قهر می کنم و فکر میکنم این جوری می تونم به چیزهایی که می خوام برسم ،به خاطر همین رفتارهاست که الان احساس می کنم فاصله ی من و خدام قدر یه دنیاست ،نمی دونم کی بین من و خدای من حصار کشیده ،شاید هم این حصارها رو خودم کشیدم اما می دونم که دیگه باید این حصارها رو بشکنم تا مثل اون موقع ها هر وقت که دلم می گیره به تکیه گاه همیشگی زندگیم تکیه کنم ،قرآن رو بردارم و با خدای خودم صحبت کنم تا قرآن بشه برام یه جاده تا خونه ی خدا .....جاده ای که همیشه بتونم ازش عبور کنم و خودمو به خدا برسونم ..اون وقت بشینم و باهاش صحبت کنم من اینو می دونم که گفتگوی با خدا اینقدر آدمو آروم میکنه که غم و غصه هارو از یاد آدما می بره.....به خاطر همین هم من می خوام از امروز به گذشته ام برگردم واون رابطه ی صمیمانه رو دوباره تجدید کنم .....شما هم امتحان کنید ....مطمئن باشید بی جواب نمی مونید......




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:30 توسط ..:: ::..

نسیم را با خطکش می سنجند

و باغچه ها را در کفه های ترازو

می ریزند

سلامشان

بوی عدد میدهد

و بدرودشان

شمارش معکوس است

لبخند ها را در دل

به طلا تبدیل می کنند

و عرض تبسم را

به عمد

طول میدهند

صرفه جویانه سر میزنند

و حال تو را

از حساب های جاری میپرسند

صرافان بی مغازه

همه جا میگردند

و مدام

تو را در احتمال های طلایی

ضرب میکنند

ماشینهای حساب

بی حساب میچرخند

و تنها عمل اصلی شان

ـ در عین پریشانی ـ

جمع الجمع است!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:27 توسط ..:: عطا ::..

بازم سلام:

هیچکی من و دوست نداره.............  هیچکس به من سر نمی زنه....................

ولی من واسه دل خودم مینویسم.............  چه۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰  بیاد چه۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ نفر

اومدم بگم اگه دوست داشتین   و از فال خوشتون اومد  تو هفته ۱ یا ۲ روزشو بذارم واسه فال

البته اگه دوست داشتین؟؟؟؟؟؟

اگه جواب مثبت بود تعداد شعر ها رو هم بگید.... ولی خداییش کم بگید ........

منتظرم   بای




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 4:48 توسط ..:: عطا ::..

میخوای فالت بگیرم       

دوستای گلم کمتر خونه ای پیدا میشه که توش کنار قرآن فال حافظ نباشه

من ۴ تا از شعرهاش و تو ادامه مطلب گذاشتم

قبل از اینکه وارد بشین نیت کنین و از ۱ تا ۴  یکی انتخاب کنین

انشاالله فالتون خوب باشه...

نیت:؟؟؟؟؟

فاتحه: ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی تو رو به قرآن دستت تو رو به شاخه نباتت جواب نیت دوستان و بده......

بسم الله.......         


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:26 توسط ..:: عطا ::..

آخی این ۲ تا چه باحالن

آقا  کاشکی همه با هم اینطوری بودن...........   بابا  بر داشت بد نکنید منظورم این بود که با هم مهربون باشن.. همدیگرو دوست داشته باشن...... از این جور حرفها.........

حالا ۱ ماچ اشکال نداره      (عکس: راضیه)

من و تو       این دوتا کلمه کنار هم چه معنی داره؟؟؟؟؟؟؟

چی میسازه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    بنظر شما  من و تو عشق و بوجود میاره؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:9 توسط ..:: عطا ::..

سلام:

یه چند وقتی نبودم............  به خاطر مشکلات

درباره همکار جدید صحبت کرده بودم........  امشب اون و به همه میخوام معرفی کنم .

راضیه خانم  دوست خوبم که قراره من و تو این وبلاگ و کوچه پسکوچه ها همراهی کنه

البته اگه ۱۱۰ نگیرتمون( چون خانمها  سنشون و نمیگن : مشترک گرامی  دسترسی

  به سن راضیه خانم مقدور نمی باشد)حتی با فیلتر شکن

امید وارم هممون واسه هم دوستای خوبی باشیم....

به امید دیدار....  فعلا             (عطا)




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:59 توسط ..:: عطا ::..

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که هر روز همه رو ببيني جز اوني كه دوست داري و فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

اما اون بگه :

دیگه نمی خوامت.....

.                                                                                           

عشق در دریا غرق شدنه  و  دو ست داشتن در دریا شنا کردن،

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد......

د کتر شریعتی

نگاه عاشقی در یاس کردم تورا در برگ گل احساس کردم

خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقی را پاس کردم

کاش در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود

کاش در عکسی که در قاب دل است واژه تلخ خیانت حک نبود

خدایا به من دوستی بده که با من بگریددوستی که با من بخندد را خودم پیدا میکنم.........




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:37 توسط ..:: عطا ::..

آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همین جاست بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

دست خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخی کاغذی ماست بخند

 

صبح فردا به شبت نیست که نیست

 

تازه انگار که فرداست بخند..........




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:30 توسط ..:: عطا ::..

سلام:

خسته نباشین......................

خواستم بگم که از این به بعد من دیگه تنها نیستم....... یعنی اینکه یه دوست دیگه هم من و تو چر خوندن این وبلاگ کمک میکنه.........

پس منتظر ما باشین.....  البته فعلا ایشون و معرفی نمیکنم چون شاید بخواد اسم مستعار واسه خودش بذاره....... 

هر وقت خودش بگه معرفیشون میکنم...............  اصلا خودش خودشو معرفی میکنه..

پس فعلا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:21 توسط ..:: عطا ::..

بی قراری ناتوانم می کند در کنار غربتی غمگین و تلخ درد را هم آشیانم می کند گونه هایم خیس شبنم می شوند آتشی از درد می سوزد مرا زیر باران شعله ورتر می شوم این تب شبگرد می سوزد دلم می زنم فریاد تا شاید کسی دردهای خفته ام باور کند نیست آرامش ولی باید که دل گونه ای تنهایی اش را سر کند




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:41 توسط ..:: عطا ::..

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

........................................

 

در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .در

سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار

بار سنگسار میشود.در سرزمین من لبها بوسه را

در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در

تاریکیها...در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره

است.خدایا ! گناه مرا ببخش




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:40 توسط ..:: عطا ::..

این متن و شقایق خانم تو نظرات گذاشته بود. دیدم قشنگه گفتم اینجا هم بذارم همه ببینن

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند اگه بخواي يه

 كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي

 مي نويسي؟ مي گه 99 صفحه رو خالي مي

ذارم. صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم اميد

آخرين چيزي است كه مي ميرد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:59 توسط ..:: عطا ::..

مرگ داشت با زندگي درد و دل مي کرد         

بهش گفت: تو چرا واسه ي همه دوست داشتني هستي 


                و همه دوست دارن با تو باشن و من واسه ي هيچ کسي ارزش ندارم
                      زندگي بهش گفت: چون تو يک حقيقتي و من يک دروغ




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:47 توسط ..:: عطا ::..


دلم برات تنگه عزيز يادي نمي کني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزارو يک طرف همه حواسم به شماست
   وقتي نمي بينم تو روچشمام و واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي واسه بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

 جور واقعي تو رو حس مي کنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي کنم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي مي بينتم مي گه طفلکي ديوونه شده
تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اينجوري در بدر بشم
وقتي نمي بينم تو رو چشمام و واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام

.......................


التماس هايم را بنگر
ببين که چکونه در حسرت نگاه عاشقانه ي تو
تار و پود وجودم را از هم مي گشايم
و در انتظار کلامي عاشقانه از تو
خود را به کمتر از آنچه هستم بدل ميکنم!
تا تو مرا تلفظ کني
و نگاه مهربانت را ارزاني جسم خسته ام نمايي!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:43 توسط ..:: عطا ::..

سلام:   ۱ خبر خوب

خبر رسیده که دعای همه شما گرفته.............و حال پدر بهتر شده

از همه ممنون مخصوصا از خدا.....................

                                         خدایا شکرت




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 3:22 توسط ..:: عطا ::..

یه خواهش

بعد از چند وقتی که به خاطر مشغله های روزگار نتونستم اپ کنم الان اومدم که یه چیزی ازتون بخوام...

میدونم قبول می کند یا بهتر بگم دلمو نمیشکنید...

پدر...

چه احساسی دارید؟

    چه واژه ای رو می تونید جایگزینش کنید؟

مخصوصا که این پدر یه پدر تمام و کمال باشه میدونید که چی می گم...؟

دختر این پدر مهربون یه دوست خوبی واسه ی منه ...یه دوستی که اون بچگی ها به خاطر شیطنت و بچگی می زدمش اما بعد که کمی بزرگتر شدم...

حال این پدر بده...بیهوشه... تهتقاریه این پدر نگران حالشه...

 

دعا کنید شفا بگیره...

                    فقط همین...

ممنون.

   .......................................................................................................................

این دقیقا متنیه که النا تو وبلاگش گذاشته.................منکه دعا میکنم میدونو شما هم دعا میکنید.................

این مطب چون واسه النا  هستش هر کی حرفی داره به خودش تو وبلاگش بگه.....

النا فقط بدون تنها نیستی.... اول خدا... بعد ما همه باهاتیم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:48 توسط ..:: عطا ::..

شاید این فاصله هرگز به رسیدن نرسد

شاید این کال ترین قصه به چیدن نرسد

از تن من ... بی تو در این غربت سرد

سایه ای مانده که شاید به تپیدن نرسد

رفته ای ... زود بیایی تو اگر...بر دل من

خنجری هست که شاید به بریدن نرسد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:34 توسط ..:: عطا ::..

سلام...

۱ چند وقتیه که همتون خوابین...........  وبلاگهاتون تعطیله.....

شاید خسته شدین......؟؟؟!!!!   بابا بیان بدون شما ها حال نمیده

....................................................................................................

اگه راست میگین  که هستین من منتظرم تا ببینم چند نفرتون اینجا

نظر میده.....................   زود تند سریع  برین آپ کنین به من خبر بدین....

حیفه بی صدا نشستین......

.....................................................................................................

راستی دنبال  ۱ همکار میگردم....

واسه شعر.... مطلب.... درد و دل....  هرکی اهلشه خبر بده.....

تا  اینجا باهم کار کنیم.....................   منتظرم؟؟؟؟

      فعلا.....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 3:13 توسط ..:: عطا ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 3:3 توسط ..:: عطا ::..

انگار قرار نیست کسی حرف بزنه.........  همه حرف دارن ولی نمیزنن......

سکوت............  خیلی ساده.... خوب حالا که هیچکس حرف نمیزنه من حرف میزنم....

به هم نیگاه میکنیم ... در باره همه چیز با هم صحبت میکنیم... تو سر و کله هم میزنیم

ولی یه بار نمیگیم : دوست دارم.......  بعد جالبه هممون توقع داریم که طرفمون بفهمه که دوستش داریم.......عاشقشیم

بعد که همه چیز تموم میشه واسه هم تعریف میکنیم که من تو رو دست داشتم و ... از اینجور حرفها............

خوب میمردیم این و از اول میگفتیم.........  حالا میگیم که وقت جدا شدنه......  تا جدایی و فراموشی سخت بشه

امون از دست ما   پسر............. دخترا

اگه فکر میکنیم که با گفتن دوست دارم و ... خورد میشیم و غرورمون میشکنه  پس بهتره دورش و خط قرمز بکشیم

دروغ میگم بگو دروغ میگی<<<<<<<<<<<<؟؟؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:33 توسط ..:: عطا ::..

دلت می خوا د خود ت باشی؟ یعنی چشم به راه روزی هستی که مجبور نباشی برای خوشحال کردن دیگران بخندی یا لبخند مسخره ای بزنی.می تونست همه چیزکامل باشه اما انگارما آدمها خلق شد یم که چند صباحی زندگی کنیم وبعد بریم.حالاخوب ویا بدزندگی کرد نش دیگه به عهده خودمونه.میشه خوب زندگی کردالبته اگه احساسات به خرج ندی وازکاه کوه برای خودت نسازی.میشه بی تفاوت هم بودمثه خیلی هاکه معنی خوب و بد وغم وشادی براشون یکیه.این طورآدمهازندگی می کنن وزیادهم عمرمیکنن

آدمهایی که نه تنهاغم خودشوشو می خورن بلکه برای دیگران هم دل می سوزونن کم نیستن اما چه سود؟اونی که میفهمه دستش خالیه اما اونکه نمی فهمه مستغنی.وبدبختانه برد با کسیه که مستغنیه.هیچ وقت باتمام وجود نمی تونی شادی کنی چون همیشه همراه شادی باید غمی هم باشه.برای سنجش اندوه و شادی هردومقابل هم قرار می گیرن واین تساوی اجازه لذت نمی ده




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:14 توسط ..:: عطا ::..

  خوابيدرو بال موجها...........................كاش ميشد بودم كنارت

.تو به دريا دل سپردي.................من تو ساحل چشم به راحت

.دنبالت دارم ميگردم.....................اما نيست از تو نشوني

.روزگار ما رو جدا كرد.................... يه غروب توي جووني..

دل من هوات و كرده.............. . كاش ميشد تو رو ببين

.كاش

بشه تو خواب دوباره...........دست سردت و بگيرم..

مي خوام بگم از اونروزا كه دستها توي دست و.چه خوش بوديم با رفيقها آرزو هامون شكست.

سختي و مشكلات جلو دارمون نبود. لحظه ها تند مي گذشتن زير گنبد كبود

.تا اينكه روزهاي خوش و آب اومد و برد.سخن با تو هستم تا آخر رفيقمتم مرد

. دريا اونار و تو چنگش اسير كرد. عجل جام مرگشو داد و اونارو سير كرد

.و بچه ها توي جووني رفتن از بين مون. رفيقها رو تنها تكميل نكردن دينشون.

نشون به اون نشون كه يادشون توي ذهنمون.

خدا اين و بهتر از همه ما مي دونه. رفيق خوب چيزي نيست كه بره از ياد

. آخه رفاقت نعمتي كه خدا بهمون داد

.دنبالت دارم ميگردم.....................اما نيست از تو نشوني

.روزگار ما رو جدا كرد.................... يه غروب توي جووني..

خوابيدي رو بال موجها...........................كاش ميشد بودم كنارت

.تو به دريا دل سپردي.................من تو ساحل چشم به راحت

بعد از مرگشون زندگي شده مثل مرداب.رويا هاي خوش و فقط ميديديم توي خواب.ديدنشون واسمون شده عين سراب.چيزي نمونده ازشون بجز عكس توي قاب

. با رفتنشون فقط اسمشون و جا گذاشتن.دلم ميسوزه وقت خداحافظي نداشتن.

شادي و تفريح ديگه رختشون و بستن. جاش غصه و غم توي دلامون نشستن.پنجشنبه ها همه ميريم سر خاكشون. چشمها گريون دلها پريشون.

ياد دست نوشته ياد خطشون.

ياد رفتن و جاي پاي كفششون

دل من هوات و كرده....... كاش ميشد تو رو ببين

در و ديوار پر شده از عكستون. تو گوشم مي پيچه صداي خندتون.وقتي مي خوابم آرزومه ببينمتون

. بي معرفت ها خجالت مي كشيد ببوسمتون

.سر جاتون يه شاخ گلي هنوز هست. بوش به مشامم كه ميرسه ميشم مست.

داد ميزنم بلند صدامو بشنويد. دلم تنگ شده چرا جوابمو نميديد

.بغض بهم امون خوندن نميده. يكروز ميام پيشتون اونروز نزديكه.

پس خداحافظ تا لحظه ديدار.

خدا كنه خواب باشم پس كي ميشم بيدار.

((تو كه رفتي به سلامت.. وعده ما به قيامت..حسرت يك لحظه ديدن.. واسه من شده عادت))




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:12 توسط ..:: عطا ::..

سلام:...........

سفر به گذشته همیشه خوب نیست.........  ولی بعضی وقتها لازمه یه سر به اونجا هم زد.......

تا بفهمیم کجا بودیم الان کجا هستیم.................  و تو این سفر چه چیزهاییرو از دست دادیم و چه چیزهاییر و بدست اوردیم................................

وایییییییییییییییییییییییییییییییی  ما تا حالا چیکار کردیم.....................

یاد یه دوست افتادم  دلم هوا شو کرده بود امشب.... و بخاطر اون اومدم آپ کنم و  برم...........

دوست خوبی بود ولی حیف که زود رفت.............

                             (به سلامت سفرت خوش      ای یگانه یاور من)

این شعر هم به اون تقدیم میکنم.........  البته آهنگه




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:10 توسط ..:: عطا ::..

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود من بودم و يك روزگار

هميشه با هم بوديم و هر جا مي رفتيم با هم ميرفتيم

اما هيچ وقت حال همديگرو نمي پرسيديم...... تا اينكه تو همين رفتنا رسيديم به

يه پير مرد تنها كه يك گوشه نشسته بود واسه خودش ساز ميزد.... سلام كرديم: سرش و

بلند كرد يه نيگاه به من كرد يه نيگاه به روزگار ..... يه لبخند زد و گفت: سلام عزيزم و دست منو گرفت و پيش خودش نشوند......دوباره شروع كرد به ساز زدن..... منم گوش ميدادم.... خيلي قشنگ ميزد گاهي شاد ميزد گاهي غمگين....

ازش پرسيدم تو كه انقدر قشنگ ميزني چرا هميشه شاد نمي زني؟ دوباره آهنگش و قطع كرد و يه نگاه به من كرد و لبخند زد........ ازم پرسيد جوون چرا روزگارت انقدر غمگينه؟ يه نيگاه به پيرمرد كردم ! خنديد.....

وقتي به روزگارم نيگاه كردم ديدم راست ميگه؟؟؟؟!!!!

روزگارم خسته بود.... كفشهاش از بس كه با من پياده راه رفته بود پاره شده بود...گرد و خاك تمام هيكلشو گرفته بود..

با خودم فكر كردم چطور اين همه وقت كه ما با هم بوديم تا بحال خودم نفهميدم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

كه پيرمرد ذستش و گذاشت روشونه هام و دوباره لبخند زد!! انگار مي دونست دارم به چي فكر ميكنم..

ديدم روزگار داره يواش يواش ميره.. منم بلند شدم از پير مرد خدا حافظي كردم...

پير گفت:(((بخند تا روزگار بروت بخنده.......))) اما ازبس كه سريع راه افتادم نفهميدم ادامش چي گفت؟؟؟!!!

تند تند خودمو رسوندم به روزگار...بهش تبسم كردم .... بهم خنديد.... بهش خنديدم....واسم قهقهه زد...واز اون روز به بعد داريم با هم ميريم و مي خنديم........... ولي نمي دونم چرا؟؟؟؟ به هر جاكه ميرسيم همه ميگن اين ديوونه به چي ميخنده...................با خودم فكر كردم و ياد حرف اون پيرمرد افتادم.... ياد حرفيكه من تا آخرش و نفهميدم....شايد اگه تا آخرش و گوش ميدادم الان اينجوري نبود.....

دوباره برگشتم شايد اون پير و ببينم..... ولي اينبار ديگه هيچكسي اونجا نبود.....

يه نوشته پيدا كردم .... بازش كردم.....نوشته بود:

تو و روزگارت ميرويد......... من با روزگارم ساز ميزنم

تو و روزگارت يكسانيد.................من با او زندگي ميكنم

تو و روزگارت يكي هستيد........... من از روزگارم قوي تر هستم

تو و روزگارت ميخنديد...............من با او هم ميخندم هم ميگريم

ولي

((( اين نيز بگذرد )))




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:53 توسط ..:: عطا ::..

بازم سلام:

می خوام ۱ داستان کوچیک بذارم... خیلی کوچیک................   دوست دارم نظر هر کی  رو که این داستان و می خونه بدونم<<<<<<<<>>>>>>>>>

این داستان و دیروز خودم گفتم...... اگه یه جورایی بی سر و ته بود   و   چرت  شرمنده  همینجوری  یه  هو  اومد....

بازم میگم  خوش حال میشم نظرتون و بدونم.......

    فعلا




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:50 توسط ..:: عطا ::..

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

.......................................................................................................

روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك

.....................................................................................................................................


دلم برات تنگه عزيز يادي نمي کني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزارو يک طرف همه حواسم به شماست
   وقتي نمي بينم تو روچشمام و واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي واسه بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:45 توسط ..:: عطا ::..

سلام:

امیدوارم که همتون خوب باشین................  مخصوصا   صاحب بلاگ(ترشیده ها ) یا بهتر بگم زری و پری  خسته شدم از بس گشتم.............  می خوام عکس بذارم  نمی تونم<<<

ولی  موفق  میشم  ........ گفتن  یه چیزی بن ویسم  نگین  مردم..............

                       من هنوز  زندم              من وایسادم.....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 2:40 توسط ..:: عطا ::..